اينم لينك خبر:
رفته بودیم برای خرید.همسایه مان را دیدم.شروع کرد به تشکر و دعا کردن مسعود.با تعجب علتش را پرسیدم.گفت :مگه پسرتون بتون نگفته؟ماجرا را برایم تعریف کرد که دیروز مسعود دم خانه وقتی همسایه مان و دختر مریضش را میبیند فورا آنها را به بیمارستان میرساند و تا بعد از ظهر همانجا میماند.بعد هم میرساندشان خانه.
دو سالی بعد از شهادت مسعود وقتی هنوز جوان های ما در جبهه ها جان میدادند خبر دار شدم پسر های این آقا رفته اند سوئد.
عروسي خواهرم نزديك بود.داشتيم جهيزيه اش را ميخريديم.قرار شد مسعود با وانتش فرش را از مغازه بياورد.بدون ماشين برگشت.طوري تصادف كرده بود كه طاق ماشين كنده شده بود.شوهرم بهش گفت:خيلي خدا رحمت كرد،چطور سرت جدا نشد.
خنديد و گفت:آخه سر من كه قرار نيس اينجا بره!
همه مسعود را به ابتكارات و ابداعات تاكتيكي ميشناختند.متفكر،منطقي صاحب فكري پويا و خلاق.
آراسته،پاكيزه،تميز،منظم...اين ها جز ويژگيهاي مسعود است چه در دوران زندگي دنيايي اش چه بعد از شهادت.هنوز هر موقع از سال كه سر مزارش بروي،تميزي سنگ قبر و گلدان هاي اطرافش قلبت را مجذوب ميكند.
در آن شرايط كه خيلي ها به خاطر سختي جنگ و حضور هميشگي در جبهه از تحصيل بازمانده بودند،دانشجو بودن آن هم در يك رشته و دانشگاه ممتاز براي خيلي ها جاي كلاس گذاشتن داشت.ولي در برخوردت با او اصلا نمي توانستي حدسش را بزني كه جز نخبگان جبهه است.
هيچ وقت نميشد كه مسعود را ببيني ولي لبخند روي لب هايش نباشد.حتي هنگامي كه از منطقه برگشته بوديم و همه از خستگي حال حرف زدن نداشتيم به مسعود كه نگاه ميكرديم روحيه ميگرفتيم.
متن زیر مصاحبه صاحب وبلاگ یاس هست با مادر شهید .لطف کردن واسه من هم فرستادن:
بسم اله الرحمن الرحیم
این مصاحبه اسفند سال 86 توسط بچه های یکی از دانشگاههای اصفهان صورت گرفت و چون اردوی راهیان سال 86 به نام شهید آخوندی بود این مصاحبه رو چاپ کردیم و در اختیار بچه ها گذاشتیم.
چون مصاحبه توی گلستان بودو رفت و آمد زیاد بود بیشتر سعی کردیم مادرشون از هر جاکه دوست دارن بگن و زیاد اذیتشون نکنیم...
مثل هر 5شنبه که میشه براحتی مادر این شهید بزرگوار رو کنار تک پسرشون پیدا کرد رفتیم و نشستیم پای درددلشون... مادری مهربان که علی رغم اینکه سالیانی است درد پا اذیتشون میکنه اما سر زدن به پسرشونو هرگز ترک نمیکنن...
قبل مصاحبه بمون یادآوری میکنن آقا مسعودم یه شهیدن مثل باقی شهدا، همشون شهید شدن وارزشمندن اما تنها فرقشون توی اینه که آقا مسعود یه دونه بودند...
ادامه مطلب
هیچ کتابی را نصفه نیمه نمیخواند . تمام کتاب های کتابخانه اس را خوانده بود. حتی سر سفره هم مطالعه میکرد. یه لقمه از غذا یه لقمه از کتاب.
حتی قبل از سن تکلیف هم احتیاط میکرد....
موقع رفتنش هم صدایش نکرد برای خداحافظی.
چشمانش را باز کرد مادر را دید که بالای سرش ایستاده گفت:پدرت رفته است منطقه از حالا تو مرد خانه ای! بلند شد لباس پوشید و گفت:آنجا بیشتر نیاز به مرد دارد!
نشسته بود بالای سر خواهر زاده اش! شب تا صبح.تبش را می گرفت پاشویه اش می کرد دستمال روی سرش می گذاشت!
خواهرش ر ا هم گفت بخوابد.تا صبح چشم روی هم نگذاشت. تسبیح می گرداند و حمد شفا می خواند.
- حیاط خانه به آن بزرگی پر از چراغ های رنگارنگ.روی زمین و میز ها هم پر بود از گل های گلایل.جمعیت موج میزد توی آن محیط سرزنده.
یک غریبه اگر وارد میشد نمیتوانست باور کند مراسم چهلم است نه جشن عروسی!
«مادرم! شما خوب ميدانيد كه رفتنم عاشقانه بود و عليرغم شناخت مشكلات اين راه، هرگز از حركت باز نايستادم، هميشه در اين لحظات آشفته بودم امّا اين بار اطمينان و آرامش عجيبي به سراغم آمد. آرزوهاي دنيوي از دلم رخت بربسته و هيچچيز جز عشق و محبّت نسبت به خدا و ائمه اطهار و امام امت در وجودم راه ندارد. حاضرم بارها تكه تكه شوم، اما دل امام شاد باشد. مادرم! هوشيار باشيد كه دنيا ميگذرد و هر چه هست، آخرت است. اميدوارم در آن دنيا شما را زودتر از هر كس ديگري ملاقات كنم. از خدا هميشه براي شما صبر خواستهام، سعي كنيد قويدل، شجاع و صبور باشيد. هرگز فراموش نكنيد كه اين مسير را بسيار دوست دارم و هميشه آرزويم رسيدن به فيض عظماي شهادت است. مادرم! در حقم دعا كنيد.»
-
طبق روال هر روز باید سر اذان خانه می بود.آن روز اما دیر کرده بود!یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت بعد از اذان شد نیامد.بلند شد چادر انداخت سرش،رفت یک راست پیش مدیر.
-آقای مدیر دستم به دامنتان.پسرم مسعود.آخوندی را می گویم.کلاس پنجم هنوز نیامده خانه.با هزار حرف و حدیث آرامش کردند گفتند:زندانیش کرده ایم، با چند نفر دیگر توی دست شویی های مدرسه به جرم شعار دادن علیه رژیم شاه.
-
انقلاب دوران سخت مبارزه با هر چه ضد ارزش است!آن هم این انقلاب،آنهایی که خودشان را درگیر میکردند معمولا سر نترسی داشتند و سن هایشان نسبت به بقیه بالاتر بود. حداقل بالای بیست سال.هرچه نباشد یک کشور بود و یک شاه ویک ملت بیدار.این یکی اما سیزده سال بیشتر نداشت.انقلاب درونی اش سبب شده بود بالاتر از سنش فکر کند و بقیه را رهبری،و انقلاب بیرونیاش آسایش را هم از خودش گرفته بود هم از خانواده اش!
-
«در حالي كه به عمليات مهمّ و حساس نزديك ميشويم، احساس غريبي دارم، نميدانم چه خواهد شد. همگي اميدواريم ان شاءا ضربه مهلكي به دشمن وارد نماييم. حال خوشي به بچهها حاكم است، از ته دل خوشحالند و شادي ميكنند. انگار منتظرند كه در راه حق به شهادت برسند.... هيچ چيز غير از رسيدن به لقاءالله اينها را اقناع نميكند. بعضي از آنها انگار آمدهاند كه جامهِ شهادت به تن كنند و من در ميان آنها احساس غربت و بيكسي ميكنم. انگار اينها با ملائكه ارتباط دارند. همه نيروها آماده عملياتند. خداوند توفيق دهد همگي ما خوب بجنگيم و دشمن را نابود كنيم»
-
همهي گلخانهها و گل فروشيهاي اصفهان را که بگردي، به زور توي چهار پنج مغازه ميتواني گل ميخک قرمز پيدا کني.
اما ... اما ديشب آقايي يک گل ميخک سرخ داد دستم. همهي حواسم به اين بود که چهطور نگهش دارم. طولي هم نکشيد خوابم تعبير شد و فهميدم که باردارم.
اينها را مادر ميگفت براي دخترش ...
صبح روز نوزدهم که مادر شدم، به همان نگاه اول گفتم: « اسمش را ميگذارم شاهپور. » اما مسئولين ثبت احوال ميگفتند نميشود. مصرانه آنجا نشستم. يادم آمد شب نوزدهم ماه مبارک توي دعاهايم مقدرات خوب خواستهام؛ عاقبت به خيري نوزاد را.
نگاه کردم به صورت بچه با خودم تکرار کردم: « مسعود، مبارک. با خير و برکت، نيک. »
-
مادرم می گوید:تا مادر نشوی نمی فهمی مزه مادر شدن را!زمین و آسمان را هم به هم بدوزی نمیتوانی لمس کنی.نه خنده وشادیش را و نه گریه و غصه اش را.فرقی ندارد اولی باشد یا آخری.
مسعود هم از آن پسر هایی بود که از همان قبل از آمدنش عزیز دردانه بود.وقتی هم آمد که دیگر نور علی نور به ماه میگفتند در نیاید پسر آنها درآید.یک خانواده بود و همین یه پسر.فقط کافی بود چیزی بخواهد یا مشکلی پیش آید همه کارها تعطیل ببینند آقا مسعود چه می خواهد؟!چه نمی خواهد؟!
-
وقتی فهمید توی مدرسه کوتاهی مو قانون است،رفت پیش یکی از دکترهای فامیل وادارش کرد بنویسد:«سینوس های سرش ضعیف است موهایش نباید کوتاه شود».صبح زود برخاست موهای شاخه شمشادش را شانه کرد.دستش را محکم گرفت توی دست،بردش مدرسه با همان موهای بلند.هیچ کس هم نتوانست حرفی بزند!دانشگاه هم که رفت موهایش تا روی شانه هایش بود.
-
نشسته بود گوشه حیاط خانه گریه میکرد می گفت:چه طور بفرسمش سربازی؟! همه میخندیدند می گفتند:سنی که ندارد.۹ سالش است ما را چه به سرباز خانه؟!نشسته بود گوشه حیاط خانه گریه میکرد می گفت:طاقت جدایی ندارم!همه گریه می کردند می گفتند:سنی که ندارد.۲۳ سالش است.مارا چه به غسالخانه؟!
سلام بر پدر زحمتکش و فداكارم. من همیشه در مقابل زحمات شما شرمنده بوده و هستم، هرچند كه دلم میخواست در پیری عصای دست شما باشم؛ اما شوق به انجام وظیفه و ادای تكلیف و عشق به جهاد و كسب فیض شهادت مرا از همه چیز جدا كرده است.پدرم! از شما در همه مواردي كه قصور كردهام حلاليت ميطلبم، اميدوارم خداوند در روز قيامت كمك كند تا شرمندگيهاي دنيا را جبران كنم!»
18/9/65، جبهههاي جنوب
رفته بود پيش امام گفته بود: « تک پسر هستم؛ مادرم به سختي راضي ميشود من بروم جبهه » و امام فقط گفته بود: الآن جهاد واجب است.
ميرفت داخل اتاق لباس ميپوشيد ميآمد بيرون؛ مادر گريه ميکرد. ميرفت سر آيينه موهايش را شانه ميزد، مادر گريه ميکرد. ساکش را که مرتب کرد، آماده شد براي رفتن؛ يک قدم برميداشت، بر ميگشت مادر را نگاه ميکرد. يک قدم بر ميداشت ميايستاد مادر به دورش ميگشت.
يک قدم ... ميايستادند زل ميزدند توي چشمهاي هم و فقط گريه ميکردند. اطرافيان هم گريه ميکردند؛ درست عين وداع علياکبر (ع) با ام ليلا.
مادر پايش را کرد توي يک کفش که ميخواهم سنگ قبر براي پسرم بيندازم. آن هم سنگ مرمر.
مسئول بنياد شهيد هم مصرانه گفت، نميشود. سنگ همهي شهدا بايد مثل هم باشد و از طرف ما، به هر نحوي بود، مادر را راضي کردند.
هفتهي بعد که رفت کنار مزار، ديد نوشه هاي روي سنگ اشتباه است. مادر سنگ را برداشت خودش يک سنگ انداخت روي قبر پسرش اما نه مرمر. دلش نيامد از رفقايش جدايش کند.
مسعود که رفت، انگار همه چيز را با خودش برد؛ حتي هوش و حواس مادر را، انگار مراسم ختم و هفت و چهلم که تمام شد، مادر که آبروداريهايش را کرد، خيالش راحت شد و دست از همه چيز شست. ما مانديم و نگاه گنگ مادر که بعد از مسعود همه چيز را به فراموشي سپرده بود.
تا اين که آن شب مسعود آمد سر حوض ايستاد. شروع کرد به وضو گرفتن دقيق دقيق؛ مثل اينکه بخواهد وضو گرفتن را ياد کسي بدهد. مادر هم نگاهش ميکرد مثل اينکه بخواهد ياد بگيرد.
بعد هم رو کرد به مادر گفت: « مامان پاشو بيا؛ سجاده را پهن کردم نماز بخوان. »
مادر از خواب پريد؛ بعد از 2 الي 3 ماه فراموشي نماز خواندن يادش آمد.



