مرتب این جمله ی برادر مسعود در گوشم زنگ می خورد:
بدانید فردای قیامت همین كسانی كه در كنار شما بودهاند جلوی شما را خواهند گرفت و از شما خواهند پرسید كه در مقابل خونهایی كه برای آسایش شما اهدا كردیم شما برای خدا و انقلاب چه كردید؟
این داستان را بر اساس واقعیت نوشتم.چون بر مبنای واقعیت است نمی شود گفت داستان.باید گفت روایت:
در حیاط کوچک خانه ی اجاره ای شان فوتبال بازی می کرد. دمپایی های پاره اش را با انگشت در پایش نگه داشته بود و به توپ ضربه می زد. تشک پدر را با پا به کناری زد. در این دو سه روزی که پدر به خانه آمده بود مادر هر روز صبح تشک خیس او را زیر آفتاب میانداخت.
همان جا ایستاد و ضربه ی محکمی به زیر توپ نواخت. توپ به پنجره خورد و شیشه اش با صدای مهیبی فرو ریخت. پدر که داخل اتاق دراز کشیده بود دمر روی زمین افتاد و دست هایش را روی سرش گذاشت. پسرک خشکش زده بود. اگر مادر بود همیشه در همچین مواقعی او را یک کتک مفصل میهمان میکرد. ولی پدر نه.اگر حالش رو به راه بود فقط سری تکان میداد و قضیه را فیصله میداد. پدر در زنگ زده ی راهرو را باز کرد.
-حاجی اینجاست. بیایید بچه ها.یک گوسفند بینواست.
پدر با رنگ روی پریده و چشمان گود افتاده ، میخندید و به طرف پسرش میرفت.
-گرفتمت گوسفند شیطان.
مادر در داروخانه داخل صف ایستاده بود. میخواست قرص های پدر را با پولی که دخترش از شهرستان برایش فرستاده بود بخرد. تمام حقوق این ماه خودش که از کار در خانه های مردم به دست آورده بود به علاوه تسهیلات بنیاد را برای قسط های وام جهیزیه دخترش داده بود بقیه را هم دو دستی تقدیم صاحب خانه کرده بود.
پدر شیرجه ای زد و روی پسرک افتاد:
-بخوابید زدند. الان همه جا را میزنند. ولی نگران نباشید این گوسفند غدای امروز ماست. بچه های تدارکات که فکری به حالمان نمی کنند .خودمان باید به فکر خودمان باشیم.
پسرک ساکت و بی حرکت نفس میکشید. تصمیم گرفته بود این بار مثل مادر باشد .مادر در این مواقع خودش را جلو پدر میانداخت. کتک میخورد. اشک نمیریخت. اعتراض هم نمیکرد. بدن مادر سیاه و کبود میشد تا مبادا پدر خودش را بزند. وقتی پدر حالش رو به راه میشد مینشست تا صبح بالای سر مادر گریه میکرد. پسرک ساکت و بیحرکت نفس میکشید.
مادر پلاستیک قرص ها دستش بود و سریع قدم بر میداشت. دوست نداشت شوهرش دم عیدی در آسایشگاه باشد.او را به خانه آورده بود. ولی بعد از دو روز تازه پول خرید قرص ها جور شده بود. داخل کوچه که شد صدای فریاد های شوهرش را شنید. دوید.
پدر در حالی که چیزی در دست داشت دور حیاط میدوید و میخندید. با دیدن مادر نگاه محجوبش را پایین انداخت.
-آخ این هم پرستار. خواهر بفرمایید. این را ببینید. سر یک گوسفند را بریدم. ناهار کباب داریم.
مادر روی زمین افتاد.ساکت و بی حرکت نفس میکشید. و پدر تا صبح، تا ابد گریست.