به جای مقدمه(پست ثابت)

شهید مسعود آخوندی فرمانده گردان یا زهرا(س) از لشگر 14 امام حسین(ع)بود. دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان. شاگرد اول کلاس و دانشجوی مورد علاقه ی اساتید. جوانی مهربان،تیز هوش ،مدبر و

تک پسر خانواده

پسری که بی نهایت به مادرش عشق میورزید و مادری دارد که هنوز هم بیشتر از قبل عاشق اوست.این را از پیرهن مشکی اش میگویم که بعد از قریب به سی سال از شهادت مسعود هنوز بر تن دارد!

روایت اول

 مرتب این جمله ی برادر مسعود در گوشم زنگ می خورد:

بدانید فردای قیامت همین كسانی كه در كنار شما بوده‌اند جلوی شما را خواهند گرفت و از شما خواهند پرسید كه در مقابل خونهایی كه برای آسایش شما اهدا كردیم شما برای خدا و انقلاب چه كردید؟

این داستان را بر اساس واقعیت نوشتم.چون بر مبنای واقعیت است نمی شود گفت داستان.باید گفت روایت:

 

 

در حیاط کوچک خانه ی اجاره ای شان فوتبال بازی می کرد. دمپایی های پاره اش را با انگشت در پایش نگه داشته بود و به توپ ضربه می زد. تشک پدر را با پا به کناری زد. در این دو سه روزی که پدر به خانه آمده بود مادر هر روز صبح تشک خیس او را زیر آفتاب میانداخت.

همان جا ایستاد و ضربه ی محکمی به زیر توپ نواخت. توپ به پنجره خورد و شیشه اش با صدای مهیبی فرو ریخت. پدر که داخل اتاق دراز کشیده بود دمر روی زمین افتاد و دست هایش را روی سرش گذاشت. پسرک خشکش زده بود. اگر مادر بود همیشه در همچین مواقعی او را یک کتک مفصل میهمان میکرد. ولی پدر نه.اگر حالش رو به راه بود فقط سری تکان میداد و قضیه را فیصله میداد. پدر در زنگ زده ی راهرو را باز کرد.

-حاجی اینجاست. بیایید بچه ها.یک گوسفند بینواست.

پدر با رنگ روی پریده و چشمان گود افتاده ، میخندید و به  طرف پسرش میرفت.

-گرفتمت گوسفند شیطان.

مادر در داروخانه داخل صف ایستاده بود. میخواست قرص های پدر را با پولی که دخترش از شهرستان برایش فرستاده بود بخرد. تمام حقوق این ماه خودش که از کار در خانه های مردم به دست آورده بود به علاوه تسهیلات بنیاد را برای قسط های وام جهیزیه دخترش داده بود بقیه را هم دو دستی تقدیم صاحب خانه کرده بود.

پدر شیرجه ای زد و روی پسرک افتاد:

-بخوابید زدند. الان همه جا را میزنند. ولی نگران نباشید این گوسفند غدای امروز ماست. بچه های تدارکات که فکری به حالمان نمی کنند .خودمان باید به فکر خودمان باشیم.

پسرک ساکت و بی حرکت نفس میکشید. تصمیم گرفته بود این بار مثل مادر باشد .مادر در این مواقع خودش را جلو پدر میانداخت. کتک میخورد. اشک نمیریخت. اعتراض هم نمیکرد. بدن مادر سیاه و کبود میشد تا مبادا پدر خودش را بزند.  وقتی پدر حالش رو به راه میشد مینشست تا صبح بالای سر مادر گریه میکرد. پسرک ساکت و بیحرکت نفس میکشید.

مادر پلاستیک قرص ها دستش بود و سریع قدم بر میداشت. دوست نداشت شوهرش دم عیدی در آسایشگاه باشد.او را به خانه آورده بود. ولی بعد از دو روز تازه پول خرید قرص ها جور شده بود. داخل کوچه که شد صدای فریاد های شوهرش را شنید. دوید.

پدر در حالی که چیزی در دست داشت دور حیاط میدوید و میخندید. با دیدن مادر نگاه محجوبش را پایین انداخت.

-آخ این هم پرستار. خواهر بفرمایید. این را ببینید. سر یک گوسفند را بریدم. ناهار کباب داریم.

مادر روی زمین افتاد.ساکت و بی حرکت نفس میکشید. و پدر تا صبح، تا ابد گریست.

 

 

رونمایی از داستان‌های مینی‌مال درباره شهید مسعود آخوندی

خبرگزاری فارس: مراسم رونمایی اکتاب «تک پسر» که داستان‌هایی درباره شهید «مسعود آخوندی»امروز در دانشگاه صنعتی اصفهان برگزار می‌شود.

خبرگزاری فارس: رونمایی از داستان‌های مینی‌مال درباره شهید مسعود آخوندی



مجید شکرالهی، مدیر انتشارات «شهید کاظمی» در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات باشگاه خبری فارس «توانا» درباره کتاب «تک پسر»، بیان داشت: این اثر به خاطرات شهید «مسعود آخوندی» اختصاص دارد که توسط «نسیبه استکی» به نگارش درآمده‌ است.

وی با بیان اینکه این اثر دربرردانده حدود 120 صفحه است، بیان کرد: داستان‌های کتاب «تک پسر» به صورت مینی‌مال نوشته‌ شده‌اند یعنی در این اثر حدود یکصد داستان مینی‌مال از شهید «مسعود آخوندی» آورده شده است.

شکرالهی ادامه داد:  کتاب «تک پسر» امروز بعد از ظهر از ساعت 13:30 الی 16 همزمان با همایش بزرگ «یادواره شهدای دانشجوی دانشگاه صنعتی اصفهان» با حضور مادر شهید، نویسنده کتاب، نورالدین عافی راوی کتاب نورالدین پسر ایران و مسئولان دانشگاه و استان، در تالار شماره هشت دانشگاه صنعتی اصفهان رونمایی می‌شود.

وی با اشاره به این مطلب که شهید «مسعود آخوندی»، دانشجوی نخبه رشته «مکانیک» دانشگاه صنعتی اصفهان بود که پس از شهادت، در گلزار شهدای اصفهان در قطعه شهدای کربلای پنج، آرام گرفته است.

مدیر انتشارات «شهید کاظمی» گفت: مادر شهید آخوندی، هر روز آرامگاه پسرش را با اشک دیده شست و‌شو می‌دهد یعنی با توجه به اینکه این مادر پا به سن گذاشته و پیر شده است از بعد شهادت پسرش پایش را از اصفهان بیرون نگذاشته و همه روزه با به تن کردن لباس مشکی خود به دیدن تک پسرش می‌رود.

تک پسر

تك پسر،روايت عاشقانه ايست از زندگي يك مادر و پسر. مادري كه همه ي هستي اش را به پاي فرزندش ريخت و فرزندي كه علي رقم عشق زايد الوصفش به مادر،رفت تا هستي اش را فداي فرمان امام كند.

كتاب شهيد آخوندي به زودي چاپ ميشود

كتاب تك پسر زندگي نامه و خاطرات شهيد مسعودي آخوندي به همت موسسه فرهنگي شهيد احمد كاظمي به زودي چاپ و روانه بازار ميشود.

اينم لينك خبر:انتشارات موسسه شهید احمد کاظمی

همسایه

رفته بودیم برای خرید. همسایه مان را دیدم.شروع کرد به تشکر و دعا کردن مسعود. با تعجب علتش را پرسیدم.گفت : مگه پسرتون بتون نگفته؟ ماجرا را برایم تعریف کرد که دیروز مسعود دم خانه وقتی همسایه مان و دختر مریضش را میبیند فورا آنها را به بیمارستان میرساند و تا بعد از ظهر همانجا میماند.بعد هم میرساندشان خانه.

داغ دل مادر!

یکبار با ناراحتی بهش گفتم:تو چرا اینقدر میری جبهه؟چرا رفسنجانی نمی زاره پسراش برن؟گفت:مامان اون که پسر نداره! با قاطعیت گفتم:چرا داره.من میدونم. جواب داد:رفسنجانی پسر نداره اگه داشت میفرستادشون جنگ!

دو سالی بعد از شهادت مسعود وقتی هنوز جوان های ما در جبهه ها جان میدادند خبر دار شدم پسر های این آقا رفته اند سوئد.

عروسي خواهرم نزديك بود.داشتيم جهيزيه اش را ميخريديم.قرار شد مسعود با وانتش فرش را از مغازه بياورد.بدون ماشين برگشت.طوري تصادف كرده بود كه طاق ماشين كنده شده بود.شوهرم بهش گفت:خيلي خدا رحمت كرد،چطور سرت جدا نشد.

خنديد و گفت:آخه سر من كه قرار نيس  اينجا بره!

مسعود!!!

همه مسعود را به ابتكارات و ابداعات تاكتيكي ميشناختند.متفكر،منطقي صاحب فكري پويا و خلاق.

آراسته

آراسته،پاكيزه،تميز،منظم...اين ها جز ويژگيهاي مسعود است چه در دوران زندگي دنيايي اش چه بعد از شهادت.هنوز هر موقع از سال كه سر مزارش بروي،تميزي سنگ قبر و گلدان هاي اطرافش قلبت را مجذوب ميكند.

نخبه

در آن شرايط كه خيلي ها به خاطر سختي جنگ و حضور هميشگي در جبهه از تحصيل بازمانده بودند،دانشجو بودن آن هم در يك رشته و دانشگاه ممتاز براي خيلي ها جاي كلاس گذاشتن داشت.ولي در برخوردت با او اصلا نمي توانستي حدسش را بزني كه جز نخبگان جبهه است.

لبخند

هيچ وقت نميشد كه مسعود را ببيني ولي لبخند روي لب هايش نباشد.حتي هنگامي كه از منطقه برگشته بوديم و همه از خستگي حال حرف زدن نداشتيم به مسعود كه نگاه ميكرديم روحيه ميگرفتيم.

هوای جبهه

هميشه  اضطراب داشتم كه نكند دوباره هوتي جبهه كند.در خانه راه مي رفتم و تسبيح به دست ذكر ميگفتم كه در را باز كرد.بچه خواهر هايش را آورده بود.بچه ها هم شيطان بودند و خيلي شلوغ. گفتم:واي اينا رو براچي آوردي؟دستش را گذاشت روي شانه ام و گفت:اينا مونس هاي تو ان مامان. فهميدم كه دوباره ميخواهد سر من را گرم كند و خودش برود.

مصاحبه با مادر شهید

متن زیر مصاحبه صاحب وبلاگ یاس هست  با مادر شهید .لطف کردن واسه من هم فرستادن:

 

بسم اله الرحمن الرحیم

این مصاحبه اسفند سال 86 توسط بچه های یکی از دانشگاههای اصفهان صورت گرفت و چون اردوی راهیان سال 86 به نام شهید آخوندی بود این مصاحبه رو چاپ کردیم و در اختیار بچه ها گذاشتیم.

 

چون مصاحبه توی گلستان بودو رفت و آمد زیاد بود بیشتر سعی کردیم مادرشون از هر جاکه دوست دارن بگن و زیاد اذیتشون نکنیم...

مثل هر 5شنبه که میشه براحتی مادر این شهید بزرگوار رو کنار تک پسرشون پیدا کرد رفتیم و نشستیم پای درددلشون... مادری مهربان که علی رغم اینکه سالیانی است درد پا اذیتشون میکنه اما سر زدن به پسرشونو هرگز ترک نمیکنن...

قبل مصاحبه بمون یادآوری میکنن آقا مسعودم یه شهیدن مثل باقی شهدا، همشون شهید شدن وارزشمندن اما تنها فرقشون توی اینه که آقا مسعود یه دونه بودند...

 

ادامه نوشته

مطالعه

هیچ کتابی را نصفه نیمه نمیخواند . تمام کتاب های کتابخانه اس را خوانده بود. حتی سر سفره هم مطالعه میکرد. یه لقمه از غذا یه لقمه از کتاب.

قل للمومنین یغوضوا من ابصارهم...

۱۰ ساله بود همراه مادر فیلم تماشا میکرد. یکی از صحنه ها زن بی حجابی را نشان میداد. مادر نگاهی به پسرش کرد سرش را زیر انداخته بود و به تصویر نگاه نمیکرد.

حتی قبل از سن تکلیف هم احتیاط میکرد....

مرد خانه

شب که زنگ زدند گفتند یک راننده بلدوزر نیاز دارند قول داد خودش صبح اول وقت حرکت کند به سمت منطقه. موضوع را هم به همسرش گفت اعتراضی نکرد.گفت اینجور بهتر است مسعود می ماند خانه. نمی رود جبهه می شود مرد خانه.

موقع رفتنش هم صدایش نکرد برای خداحافظی.

چشمانش را باز کرد مادر را دید که بالای سرش ایستاده گفت:پدرت رفته است منطقه از حالا تو مرد خانه ای! بلند شد لباس پوشید و گفت:آنجا بیشتر نیاز به مرد دارد!

شهید آخوندی و هم رزمانش

 

شهید آخوندی و همرزمانش

پرستار

نشسته بود بالای سر خواهر زاده اش! شب تا صبح.تبش را می گرفت پاشویه اش می کرد دستمال  روی سرش می گذاشت!

خواهرش ر ا هم گفت بخوابد.تا صبح چشم روی هم نگذاشت. تسبیح می گرداند و حمد شفا می خواند.

چهل روز جدایی...

  • حیاط خانه به آن بزرگی پر از چراغ های رنگارنگ.روی زمین و میز ها هم پر بود از گل های گلایل.جمعیت موج میزد توی آن محیط سرزنده.

          یک غریبه اگر وارد میشد نمیتوانست باور کند مراسم چهلم است نه جشن عروسی!

از نامه های شهید

«مادرم! شما خوب‌ مي‌دانيد كه‌ رفتنم‌ عاشقانه‌ بود و علي‌رغم‌ شناخت‌ مشكلات‌ اين‌ راه، هرگز از حركت‌ باز نايستادم، هميشه‌ در اين‌ لحظات‌ آشفته‌ بودم‌ امّا اين‌ بار اطمينان‌ و آرامش‌ عجيبي‌ به‌ سراغم‌ آمد. آرزوهاي‌ دنيوي‌ از دلم‌ رخت‌ بربسته‌ و هيچ‌چيز جز عشق‌ و محبّت‌ نسبت‌ به‌ خدا و ائمه‌ اطهار و امام‌ امت‌ در وجودم‌ راه‌ ندارد. حاضرم‌ بارها تكه‌ تكه‌ شوم، اما دل‌ امام‌ شاد باشد. مادرم! هوشيار باشيد كه‌ دنيا مي‌گذرد و هر چه‌ هست، آخرت‌ است. اميدوارم‌ در آن‌ دنيا شما را زودتر از هر كس‌ ديگري‌ ملاقات‌ كنم. از خدا هميشه‌ براي‌ شما صبر خواسته‌ام، سعي‌ كنيد قوي‌دل، شجاع‌ و صبور باشيد. هرگز فراموش‌ نكنيد كه‌ اين‌ مسير را بسيار دوست‌ دارم‌ و هميشه‌ آرزويم‌ رسيدن‌ به‌ فيض‌ عظماي‌ شهادت‌ است. مادرم! در حقم‌ دعا كنيد.»

عمل به وظیفه...

  • طبق روال هر روز باید سر اذان خانه می بود.آن روز اما دیر کرده بود!یک ساعت،دو ساعت،سه ساعت بعد از اذان شد نیامد.بلند شد چادر انداخت سرش،رفت یک راست پیش مدیر.

          -آقای مدیر دستم به دامنتان.پسرم مسعود.آخوندی را می گویم.کلاس پنجم هنوز نیامده خانه.با هزار حرف و حدیث آرامش کردند گفتند:زندانیش کرده ایم، با چند نفر دیگر توی دست شویی های مدرسه به جرم شعار دادن علیه رژیم شاه.

  • انقلاب دوران سخت مبارزه با هر چه ضد ارزش است!آن هم این انقلاب،آنهایی که خودشان را  درگیر میکردند معمولا سر نترسی داشتند و سن هایشان نسبت به بقیه بالاتر بود. حداقل بالای بیست سال.هرچه نباشد یک کشور بود و یک شاه ویک ملت بیدار.این یکی اما سیزده سال بیشتر نداشت.انقلاب درونی اش سبب شده بود بالاتر از سنش فکر کند و بقیه را رهبری،و انقلاب بیرونیاش آسایش را هم از خودش گرفته بود هم از خانواده اش!

از نامه های شهید

  • «در حالي‌ كه‌ به‌ عمليات‌ مهمّ و حساس‌ نزديك‌ مي‌شويم، احساس‌ غريبي‌ دارم، نمي‌دانم‌ چه‌ خواهد شد. همگي‌ اميدواريم‌ ان‌ شاءا ضربه‌ مهلكي‌ به‌ دشمن‌ وارد نماييم. حال‌ خوشي‌ به‌ بچه‌ها حاكم‌ است، از ته‌ دل‌ خوشحالند و شادي‌ مي‌كنند. انگار منتظرند كه‌ در راه‌ حق‌ به‌ شهادت‌ برسند.... هيچ‌ چيز غير از رسيدن‌ به‌ لقاءالله اين‌ها را اقناع‌ نمي‌كند. بعضي‌ از آن‌ها انگار آمده‌اند كه‌ جامهِ‌ شهادت‌ به‌ تن‌ كنند و من‌ در ميان‌ آن‌ها احساس‌ غربت‌ و بي‌كسي‌ مي‌كنم. انگار اين‌ها با ملائكه‌ ارتباط‌ دارند. همه‌ نيروها آماده‌ عملياتند. خداوند توفيق‌ دهد همگي‌ ما خوب‌ بجنگيم‌ و دشمن‌ را نابود كنيم»

هديه الهي

  • همه‌ي گلخانه‌ها و گل فروشي‌هاي اصفهان را که بگردي، به زور توي چهار پنج مغازه مي‌تواني گل ميخک قرمز پيدا کني.
    اما ... اما ديشب آقايي يک گل ميخک سرخ داد دستم. همه‌ي حواسم به اين بود که چه‌طور نگهش دارم. طولي هم نکشيد خوابم تعبير شد و فهميدم که باردارم.
    اين‌ها را مادر مي‌گفت براي دخترش ...
    صبح روز نوزدهم که مادر شدم، به همان نگاه اول گفتم: « اسمش را مي‌گذارم شاهپور. » اما مسئولين ثبت احوال مي‌گفتند نمي‌شود. مصرانه آن‌جا نشستم. يادم آمد شب نوزدهم ماه مبارک توي دعاهايم مقدرات خوب خواسته‌ام؛ عاقبت به خيري نوزاد را.
    نگاه کردم به صورت بچه با خودم تکرار کردم:‌ « مسعود، مبارک. با خير و برکت، نيک. »

شهید آخوندی و همرزمانش

 

تک پسر

  • مادرم می گوید:تا مادر نشوی نمی فهمی مزه مادر شدن را!زمین و آسمان را هم به هم بدوزی نمیتوانی لمس کنی.نه خنده وشادیش را و نه گریه و غصه اش را.فرقی ندارد اولی باشد یا آخری.

مسعود هم از آن پسر هایی بود که از همان قبل از آمدنش عزیز دردانه بود.وقتی هم آمد که دیگر نور علی نور به ماه میگفتند در نیاید پسر آنها درآید.یک خانواده بود و همین یه پسر.فقط کافی بود چیزی بخواهد یا مشکلی پیش آید همه کارها تعطیل ببینند آقا مسعود چه می خواهد؟!چه نمی خواهد؟! 

  • وقتی فهمید توی مدرسه کوتاهی مو قانون است،رفت پیش یکی از دکترهای فامیل وادارش کرد بنویسد:«سینوس های سرش ضعیف است موهایش نباید کوتاه شود».صبح زود برخاست موهای شاخه شمشادش را شانه کرد.دستش را محکم گرفت توی دست،بردش مدرسه با همان موهای بلند.هیچ کس هم نتوانست حرفی بزند!دانشگاه هم که رفت موهایش تا روی شانه هایش بود.
  • نشسته بود گوشه حیاط خانه گریه میکرد می گفت:چه طور بفرسمش سربازی؟! همه میخندیدند می گفتند:سنی که ندارد.۹ سالش است ما را چه به سرباز خانه؟!نشسته بود گوشه حیاط خانه گریه میکرد می گفت:طاقت جدایی ندارم!همه گریه می کردند می گفتند:سنی که ندارد.۲۳ سالش است.مارا چه به غسالخانه؟!

قسمتی از نامه شهید مسعود آخوندی به پدرش

سلام بر پدر زحمتکش و فداكارم. من همیشه در مقابل زحمات شما شرمنده بوده و هستم، هرچند كه دلم می‌خواست در پیری عصای دست شما باشم؛ اما شوق به انجام وظیفه و ادای تكلیف و عشق به جهاد و كسب فیض شهادت مرا از همه چیز جدا كرده است.پدرم! از شما در همه‌ مواردي‌ كه‌ قصور كرده‌ام‌ حلاليت‌ مي‌طلبم، اميدوارم‌ خداوند در روز قيامت‌ كمك‌ كند تا شرمندگي‌هاي‌ دنيا را جبران‌ كنم!»

                                    18/9/65، جبهه‌هاي‌ جنوب‌     

دست نوشته ای از شهید